|
بار مسئولیتی بزرگ و زود هنگام را بر دوش میکشم
|
یادم نمی رود ... دختر بچه که بودم ...
همیشه عاشق این بودم که پیراهن قرمز با دامن چین دار و پفی بپوشم.دوست داشتم آستین های کوتاه پفی داشته باشد و پشتش هم یک پاپیون قرمز .دوست داشتم جوراب توری سفید و کفش سفید پا کنم. و گل سرم هم چند تا گل رز قرمز باشد .
دلم می خواست پیراهنم را تن کنم و به آسمان نگاه کنم و چرخ بزنم .طوری که باد زیر دامنم بیافتد.بخندم و بدوم .دوست داشتم آنجا یک جای سر سبز باشد و پر از گل ...گل رز...
من هیچوقت آن لباس را نداشتم...از یک سنی به بعد رویایش را هم دفن کرده بودم...
اما حالا ... تو هم دختری ...
رویایم زنده شده...درست مثل قبل ...
دوست دارم آن را تن تو ببینم...
قول بده یک بار هم که شده پیراهن و کفشهای رویاهای مادرت را بپوشی ...
برایش چرخ بزنی ... بخندی ...و بیایی تا به سرت گل سری از گل رز قرمز بزند...
حتی اگر دوستش نداری ... یک بار به خاطر مامان امتحانش کن ...
قول بده ...
+هر چیز قشنگی را که نداشتم و می خواستم و هر چه را که خودت می خواهی ... خواهی داشت ...
تمام سعیم را می کنم.
اینجا بچه به اسم پدرش شناخته میشه و همه جا اسم پدرش رو می پرسن ...حتی اگه پدرش هنوز اسم بچه اش رو ندونه !
حق حضانت با پدره بچست ...
حتی اگه وقتی مادرش تا صبح بیداره و درد می کشه اون یه جای دیگه تو بغل یه نفر دیگه خواب خوش ببینه...
بچه مال پدرشه ...
حتی مال پدری که خیلی راحت حکم سقط بچه رو صادر کرده ...حتی پدری که از وجود بچه اش سو استفاده می کنه تا به اون چیزهایی که می خواد برسه ...
مال یه پدری مثل پدر بچه ی من ...
و اینجا در جواب مادرش می گن : بالاخره پدرشه ...
می گن این دین ماست ...
می گن قانون همینه ...
و آن وقت روز مادر می گیرند و پلاکارد می چسبانند و جملات زیبا در وصف مادر ...
در همان دادگاه هایی که مادر ها خون گریه می کنن ...
قبول ...
حتی با وجود همه ی این ها از مادر بودن چیزی کم نمی کنه ... این رو تو این چند ماه فهمیدم ...
روز همه ی مادرها مبارک ... روزتون مبارک عاشق ها ...
حتی تو مامان من ;)
+ فقط 1 ماه و نیم دیگه ... شمارش معکوس شروع شده !
++ هیچ چیز سر جاش نیست.
++ اعتراف : تا به حال هیچ درکی از این روز نداشتم...اما امسال یکم فرق می کنه...
وقتی دلم می گیره لال میشم ...کلمه ها قدر و اندازه ی حرفهای دلم نیستن...
درست یادم نیست چطور وبلاگت رو پیدا کردم ...ولی یادمه بار اول که اومدم ... دیگه هرروز به اونجا سر زدم ... شاید روزی چند بار میومدم...آرشیوتو می خوندم ...مادرانه هات معرکه بودن ...وبلاگت آرامش عجیبی داشت...اما انگار آرامشش رو بهم زدن...
اولین دوست وبلاگی من...
خونه ی سبز قشنگت سبز باقی می مونه ...
فرشته کوچولوت ...نوشته های معرکت ... خوبیهات ... حرفهای قشنگت رو فراموش نمی کنم.تا وقتی هم که این وبلاگ هست.. اسمت اونجا ... همون بالای بالا می مونه ...و تا وقتی من هستم گوشه ی دلم ...
من اینجا احساس امنیت نمی کنم شاید مثل تو...من هم به فکر رفتن بودم و هستم...نمی دونم دلیل رفتنت چی بوده عزیزی که هیچوقت ندیدمت...حتما ....حتما زیادی خوب بودی واسه اینجا مامان طهورا...حتما اینجا لیاقت تورو نداشته...حتما بهترین کارو کردی...
خیلی چیزها بود که دلم می خواست ازت یاد بگیرم...خیلی چیزها ازت یاد گرفتم...باید بگم به خاطر همه چیز ممنون ...
به امید روزی که باز بیای ... خوشحال تر از همیشه...
+خودمو کشتم تا این ها رو نوشتم ...این ها همه ی حرفهام نیست ...حتی یک صدمشم نیست ...
+ذوق و حوصله ای برای نوشتن نیست ...تا کی ؟ نمی دونم...
++مامان طهورای گلم برگشت .خدا رو شکر :)
آدم تنها که حوصله چایی دم کردن ندارد ... به 1 تی بگ هم قناعت می کند.صبر می کنم تا آب جوش بیاید و نان جو و عصاره ی مالت گاهی هم شیر داغ و کیک های نهال پز ! می خورم ... در طول روز هم خرما !
بعد از مدت ها آرامش دارم ... گوشی تلفنی که همیشه خدا ی به اجبار سایلنت بود دیگر کمتر با زنگ ها و پیام ها آزارم می دهد ...
میروم جلوی آینه به صورت پر از ورم مواجه می شوم و خدا خدا می کنم که زودتر به شکل سابقش برگرد...
از خانه بیرون می زنم و شب .. گاهی هم بعد از ظهر بر می گردم ...
این روزها بیرون از خانه هم همه چیز خوب پیش می رود . هم طراحی چند کتاب و چاپشان ...هم سفارش تابلو ها ...و هم کار شبانه جدید در خانه ...
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ...گاهی هم کارهای غیر قانونی می کنم !
مثلا مینیاتورهایی که وزارت ارشاد اجازه ی چاپ آنها را نداده آن هم به خاطر چند تار موی زن سوژه ی نقاشی آن هم با آن سبک را ادیت می کنم و روی زینک فیلم میگیرم و می فرستم برای چاپ.من که گاهی انقدر عاشق این نقاشی ها می شوم که دیگر این چیزها حالی ام نمی شود .
نقاشی ... نقاشی را دوست دارم اما کسب در آمد از راه نقاشی را دوست ندارم ...
نمی خواهم نقاشی بکشم و بعد بیایند و با پول آن را بخرند ... حس خوبی به من نمی دهد...دوست دارم هدیه بدهم یا اصلا با رنگ سیاه خرابش کنم ...یا بیاندازم یک گوشه ...آش دهان سوزی هم نیستند ... اما این روزها مجبورم ...و مجبورم کار های نو یاد بگیرم مثل نقاشی با هویه روی چرم و در آوردن صورت انسان و حیوان و غیره با این که از چرم و پوست متنفرم و به زودی هم کنارش می گذارم ...همه اش برای رسیدن به چیزی که می خواهم...
چیزی که باعث میشود امروزم با روز قبل متمایز شود چند کتابی است که هر از گاهی می آورند برای طراحی و من شاید 1 ساعت به بهانه ی کار با کارل و فوتو شاپ صفحه هایی از آن را می خوانم ...
خلاصه بگویم روزهای خوبیست و تا مستقل شدن چیزی نمانده...اگر همه ی برنامه ها آن طور که می خواهم پیش برود زیاد شرمنده ی دخترم نمی مانم ... کار خودم رو شروع می کنم و دیگر برای خودم کار می کنم .
و دیگر اینکه آدمهای ناخواسته رفته اند و دوستان شفیق به جا ماندند. هر روز را با هم سر می کنیم و خدارو شکر در کل مجبور به تحمل کسی نیستم .
باران های بهاری هم تازه ام می کند و آلرژی بهاره از یادم میرود انگار با سرنگ انرژی تزریق کرده باشم.
می دانم در دلی که خدایی هست نه نگرانی هست و نه دلواپسی ...اما از وقتی این دخترک نیمی از وجودم شده نگران خیلی چیزهام ...این روزها هم همه چیز آرامه جز 1 چیز ... چیزی که این روزها ذهنم رو در گیر کرده ...کاش این آرامش دائمی باشد و این نگرانی آزاردهنده بیهوده ...
همین :)
چند ثانیه ای حواسم پرت شد ...
در خیالات خودم سیر می کردم... خیره شده بودم به نقطه ای روی دیوار ...
به خود که اومدم کتاب خیس شده بود و دستم روی یه ورق کاغذ کتاب بود که مچاله اش کرده بودم ...
آروم که شدم یادم افتاد به جلسه ی دیروز ...
که استاد می گفت :چه چیز می خواهید به فرزندتون هدیه بدید ؟ چی دارید واسه عرضه کردن ؟ اون قراره با چه مادری مواجه بشه ؟
قلبم لرزید ...
من چی دارم ؟ به چی فکر می کنم ؟
به نفرت از خودم وقتی یاد اشتباهاتم می افتم یا ...
به نفرت از او ؟به کسانی که زندگی رو برام تلخ کردن ؟ به مشکلاتم ؟
من همون آدمی هستم که وقتی سر کار چند لحظه حواسم پرت می شه به سمت خیلی چیزها بی اختیار لبه ی صندلی زیر پام رو تو دستم فشار می دم و لبمو محکم گاز می گیرم ... اونقدر که وقتی به خودم میام لبم خونی شده و دستم قرمز ...
اون موجود معصوم قراره این چنین مادری داشته باشه ؟
قراره نفرت و بغض رو یاد بگیره ؟
حس بدی دارم امشب ... احساس کسی که مهمان عزیزی داره و دستش خالیه و خونش نا مرتب و کثیف...
هرچه هم سعی می کنه همه چیز بد تر و بدتر می شه ...
احساس می کنم لیاقت مهمان عزیزم رو ندارم ...
احساس می کنم اونجور که لیاقتشه ازش پذیرایی نخواهم کرد و من می مونم و یه دنیا شرمندگی ... من با یه میزبان واقعی خیلی فاصله دارم ...
+ دلم پره عزیز دلم ...دلم با خیلی ها صاف نیست ...
می دونم خونه ی دلم به هم ریختست ...
واسه ی اون ها دعا می کنم تا این طور نباشن ...
تو هم برای مادرت دعا کن ...تو هنوز زمینی نشدی ...
آزارم می دهد دیدن آن منظره ای...
که مادری کودکش را سیلی می زند ...
ولی کودک باز هم دامانش را رها نمی کند....
کجاست آن قاضی تا حکم کند
سرچشمه محبت مادر است یا کودک ...
زنده یاد "حسین پناهی"
+آنفولانزای شدید + تب داشتم و اصلا رو به راه نبودم ... نه جسمی و نه روحی ...
الان بهترم ولی نشستن پای کامپیوتر واقعا واسم سخته و اذیتم می کنه ...
+ زود زود میام :)
داشتم فکر می کردم که امسال به چه انگیزه ای باز فیلم یاد هندوستان کرد و کنکور سراسری ثبت نام کردم!
پارسال که یکم حال و هوای درس داشتم اصلا نرسیدم بخونم و چیز خوبی هم قبول نشدم دیگه وای به حال امسال !
نکته اش اینجاست که کنکور توی تیر ماهه و بنده هم که قراره تیر ماه فارغ بشم...
جالب میشه اگه سر جلسه ی کنکور دست به دامن مراقب ها بشم و جیغ و آخ و کولی بازی که موقعشه و کیسه آبم پاره شده و خلاصه عین فیلم ها !
مصیبت دیگه وقتی اتفاق می افته که با شکم گنده بخوای پشت صندلی دسته دار ها بشینی و راحت باشی ...ممکنه جات نشه و مجبور بشی کجکی بشینی و کنکور بدی و هر از چند گاهی یه لگد محکم نوش جان کنی ...
حتی اگه توی صندلی هم راحت باشی یه کمر درد جانانه از نشستن پشت میز به سراغت میاد و باید لم بدی!
گیرم که واست تخت فراهم کردن و دخترت هم شیطنت نکرد و کنکور دادی و قبول شدی !!
موقعی که میری دانشگاه می خوای پیش کی بذاریش؟اصلا کسی رو داری ؟! اصلا می تونی ازش جدا شی؟
حالا شما به من بگین امکان داره بنده کنکور بدم و در آینده کسی بنده رو مهندس خطاب کنه ؟
+ عزیز دلم من به تو کلی معذرت خواهی بدهکارم ...معذرت می خوام 100000000 بار به خاطر این هفته ...که جز استرس و ناراحتی چیزی نداشت ... خیلی سخت بود ...انقدر هفته ی بدی بود که هنوز نفس که می کشم قلبم تیر می کشه ...
+ چندتا پست موقت نوشتم و پاک کردم از این یه هفته ... نخواستم اینجا انرژی منفی داشته باشه ...
+ نفس من تکون بخور... با پات محکم بزن به من تا دلت می خواد شیطنت کن ...راحت راحت باش ... من فقط کیف می کنم و خدارو شکر ...خواهش می کنم دیگه مثل دیروز منو نترسون ...خواهش می کنم ...
+ این روزها خیلی درگیرم و محتاج دعا ...
ادامه مطلب یه بازیه به دعوت نکیسا جون ...
از 16 فروردین 88 ...
از روز ازدواج!
3 ماه هم از دی 90 ...
از روز جدایی !
3 ساعت هم از آخرین خط و نشان کشیدنم ...
برای دور تر شدنش ...
به هر حال ...
امروز حالم خوب بود و هست ....
فقط هنوز ... خیلی عادت نکردم ....
به...
به تنهایی در شیشه ی سس و نوشابه رو باز کردن !!
شاید هم ... به خوشبخت تر بودنم ...
شب که نه نزدیک های صبح بود ...
گریه نمی کرد. گرسنه بود ولی خیلی آروم بود ...
شبیه فرشته ها بود ...
سرش رو می ذاشتم روی قلبم و فشار میدادم...و "نفس" می کشیدم .
حس عجیبی بود...
قوی تر از حسی که الان بهش دارم... یه حس خیلی خیلی قوی و عمیق ...
دلم خیلی واسش تنگ شده... می خوام کل روزو بخوابم ...
یعنی میشه امشب هم عزیز دلمو ببینم ؟...
+شاید از عواقب خوابیدن روی لباسهای کوچولو موچولوت باشه !
پیاده روی می کردم ... مثل همیشه ...آدرس یک مغازه رو بهم داده بودن که داروی گیاهی داره و طبع شناسه ...
صدای بوق ممتد یه ماشین میومد و منم به راه خودم می رفتم ... که یه صدای آشنا اسممو صدا زد ...
برگشتم دیدم اطلس همکلاسی سابقم و مادرش توی ماشینن ... اصرار کردن و چون خسته بودم سوار شدم...
مادرش گفت : سلام اروپایی مؤمن !!
یادم افتاد به روزهایی که میومد مدرسه و بابای مدرسه با سینی چایی می رفت تو دیوار !
حتی ماها که دختر بودیم هم چشم ازش بر نمیداشتیم ...
لبهای بزرگ و قلوه ای پروتز شده ... پوست بوتاکس شده و یه بینیه کوچیک عملی و چشمهای زیبا با یه آرایش غلیظ ... و هیکلی که تمامش جراحی شده بود ... البته نه 1 بار و نه 2بار ..و لباسهایی که همیشه به چشم میومدن ...
با اینکه از این آدم های عمل کرده و 100 رنگ زیاد هست ولی مادرش خودش هم زیبا بود و با این کار ها هم زیباییش بیشتر به چشم میومد ...
اون روز اطلس منو معرفی کرد به مامانش .مامانش دستاشو کشید به صورتمو گفت فقط با چشمات می تونی هر مردی رو مال خودت کنی ...قیافت خیلی اروپاییه !!
اطلس یه دختر تپل و خیلی ساده بود و هیچوقت آرایش نمی کرد و زیبایی مادرش رو هم نداشت می گفت مامانم بدش میاد ازینکه ساده ام .. ولی توی این یکی 2 سال خیلی تغییر کرد ...
صدای ضبط بلند بود ...مادرش صداشو کم کرد پرسید نظر تو چیه ؟ گفتم راجع به ؟ گفت جراحی دیگه! گفتم بازم ؟؟؟؟؟؟؟به نظر من اصلا لازم نیست !
از بحث جراحی چندین و چند باره سینه هاش خسته شده بودم ...
از اطلس پرسیدم محمد چی شد؟ ازدواج کردین ؟ یادمه عاشقش بودی...
گفت نه خوشم نیومد ازش و ولش کردم ... 2 بار هم کورتاژ کردم... خیلی ساده تعریف می کرد ... انگار داره خاطره آمپول زدن دوران بچگیشو تعریف می کنه ...
می گفت آدم پارتنرشو که دوست نداشته باشه بچه اش رو هم دوست نداره دیگه ! و مامانش تاییدش می کرد ...
با خودم گفتم با این حساب من باید ازش متنفر باشم !!! مگه چنین چیزی ممکنه؟
رسیده بودیم ... پیاده شدم ...
توی خونه فکر می کردم به اینکه این روزها توی این شهر باید خیلی چیزهارو دید خیلی سوالات رو شنید ...
مثل کسایی که با اینکه میدونن متاهلی در مورد تعداد دوست پسر هات ازت می پرسن ... یا چیزهای دیگه ای که بازش نمی کنم ...از هم جنس بازی توی دبیرستان های دخترانه گرفته تا زن هایی که زندگی نکبت بارشون رو تا آخرعمر تحمل می کنن فقط برای حفظ آبرو ! آبروی لعنتی ! تا قمه زدن های یه سری آدم روی سر و صورت یه بچه و خونی شدن بدن و صورتش ... واسه عذا داری !!!آدمای اهل مطالعه و تفکر ... آدمهایی که میشه آرامش گرفت ازشون ... آدمهایی که در مقابل بار علمیشون احساس حقارت میکنی ...آدمهایی که فقط خودشون و خونوادشون رو میبینن و به بقیه رحم نمی کنن...
حرفی از بد یا خوب بودن ماجرا نمی زنم ...
فقط می گم اگه من این فرصت رو نداشتم که پدر و مادری داشته باشم تا عقایدشون بهم تزریق بشه یا حتی از عقایدشون زده بشم ... آدمهای زیادی رو دیدم ...
جاهای زیادی کار کردم ... جاهای مردونه مثل مکانیکی و تعمیر گاه تا آرایشگاه زنانه به عنوان شاگرد وکتاب فروشی و ... و... و...
آدمهایی با عقاید مختلف دیدم و از این به بعد هم خواهم دید و خودم انتخاب کردم که کجا باشم.
هیچی واسم وحی منزل نبوده به هرچیزی که خودم رسیدم اون چیز شده واسم یه باور و ایمان ...
شدم این آدمی که الان هستم ...
خواستم به دخترم یه قول هایی بدم ... همینجا ...
بهت قول می دم عقایدمو بهت تحمیل نکنم ... چیزهایی رو که ایمان دارم درستن بهت می گم ... بهت یاد میدم ولی تصمیم نهایی با خودته ...می تونی باهام راجع به مزخرف بودن عقایدم بحث کنی و بهت اطمینان می دم بدون تعصب دلایل خودم رو بگم ...لازم نیست کپی پیست من باشی اگه شخصیتم اونقدر خوب باشه حتما خودت انتخابم می کنی ...
نمی خوام مثل خیلی از آمهایی که میبینم اونی نباشی که هستی .. اونی نباشی که می خوای ...
دیگه اینکه دختر جون ! واسه عاشقت بودن لازم نیست حتما احساسی هم به بابای بی همه چیزت داشته باشم... ینی نه شرط کافیه نه لازم حتی ! اوکی ؟ من که اینجوریم ... بقیه مگه مهمن ؟!
نوروز امسال با همیشه فرق داره ...
چند روزی اینجا نیومده بودم ...
تا امشب که شب عیده و من چن ساعت پیش از سر کار رسیدم خونه ...
این موقع شب چی بیشتر از نشستن کنار آتیش شومینه و خوردن یه فنجون معجون خوشمزه زویا پز و گوش دادن به موسیقی پیانو بی کلام و کشیدن چندخط روی کاغذ و گاهی هم ریختن چند قطره اشک می چسبه؟
حال و هوای این روزها خیلی قشنگه ...
حتی سرمای ناگهانیش ...
روزهایی که بین این خیابون های شلوغ قدم میزدم و میدیدم پسر بچه های کوچولویی رو که سر برداشتن ماهی از آکواریوم مغاره دار شرط بسته بودن ... یا بچه هایی که عیدی به دست و خوشحال می دویدن از این مغازه به اون مغازه ...
یا دیدن زوج هایی رو که با عشق وسایل هفت سین می خریدن ...
یا اینکه موقع دویدن برای به موقع رسیدن سر کار ... پیرمرد دست فروش همیشگی سر خیابون صدام میکنه و میگه دخترم تو دختر خوبی هستی ...
و بهم عیدی یه شال قرمز میده ...
میگه بپوش به شادی ... انگار میدونه ... انگار همه چیو از چشمام می خونه ...
ازین روزها خیلی انرژی گرفتم ... خیلی زیاد ...
این روزها قشنگن حتی واسه یه زن تنها ...با یه بچه تو شکمش ... تو شهر به این بزرگی ...
نوروزتون مبارک دوستای گلم ...
+یه محبت هایی رو آدم هیچ وقت فراموش نمی کنه ... این روزها دوستام از تفریح و همه چی زدن تا بهم ثابت کنن هنوز آدمایی هستن که جز خودشون به بقیه هم فکر می کنن ...یوکابد من تو یه فرشته ای ...
+ هیچ دارو و قرص و دوایی مثل دست گذاشتن تو روی سرم و قرآن خوندنت حالم رو بهتر نکرد زویا ... هیچی ...
مست کردی و اومدی سراغم.میگی طلاق نمیدی.
میگی اگه طلاقم بگیری ولت نمی کنم.
هی باباش !
با تمام وجودم ازت " م ت ن ف ر م "
میشنوی؟
+ تب 39 درجه تهوع سر گیجه و ضعیف شدن شدید چشم طبیعیه ؟ به سختی
مانیتورو نگاه می کنم ... چند شبه نخوابیدم ...ولی تکون که می خوره جون میگیرم.
+غر نمی زنم ! همش فدای سرت نیم وجبی!
+دلم واسه یوکابد تنگ شده...
امروزگالری بودم ...
یه دختر افغانی از پشت شیشه به داخل خیره شده بود ...
داشتم یه دختر هم سن و سالشو می کشیدم ...
کارش تموم شده بود ... قابشو دادم به پدرش ... دیگه می خواستم بر گردم خونه ...
دیدم پدر اون دختر داره دستشو می کشه ... می گفت کار داره و باید بره ...
رفتم بیرون و ازش پرسیدم به چی نگاه می کردی ..
با اون حرف زدن خاص خودش گفت به نقاشی کردنت ... خوشم میاد .. اشکالی داره ؟
می خوام بزرگ که شدم نقاش بشم ...
گفتم نه ! چه اشکالی ...اگه بخوای تورو هم می کشم ...
لبخند زدو ورجه وورجه می کردو به باباش می گفت : بذار برم ...
باباش با خشونت می گفت دیگه نمیارمت و من 100 تا کار دارم و باید برم جنسارو جابه جا کنم یه حرفی
تو مایه های" بی آبم می کنی " میزدو یه چیزایی که به سختی می فهمیدم ...
به پدرش گفتم بذارید اینجا بمونه شما برو ...کارتون مگه تو همین پاساژ نیست ؟
گفت ما پول نداریم گفتم من پولی نمی گیرم ...
ولش کرد و گفت تا ۲ساعت دیگه میاد دنبالش ...
نشوندمش روی صندلی و کشیدمش ...
بعد هم نقاشیشو تحویلش دادم و گفتم حتما واسه رسیدن به آرزوت تلاش کن ...
گونه امو بوسید و گفت چند ماهته ؟
گفتم تو از کجا فهمیدی !!؟ گفت مادر منم حاملست مث تو ...
گفت شاید بچش مریض باشه ... ولی بابام گفته جوونیمو می تونیم یه جین خواهرو برادر واست بیاریم !!!
نگاش کردم و گفتم ایشالا که هیچیش نیست ...
پدرش که اومد خیلی خوشحال بود ... دستشو گرفت و نقاشی رو نشونش دادو دور شدن ...
احساس خوبی داشتم امروز ... با دیدن اون بچه ... نمی دونم چرا !! فقط خواستم این احساس خوب رو
اینجا ثبت کنم ... همین !
اینم عکس نقاشیش با اجازه ی پدرش ...
من نازک نارنجی نیستم ...
من خیلی درد هارو کشیدم ...
من خیلی نامردی هارو دیدم ...
من از 8 سالگی مث سگ کار کردم ...
من تهمت ها و نیشو کنایه های مردمو تحمل کردم ...
من تا قبل از این روزها به یاد ندارم گریه کرده باشم ...
من ازدواج کردمو شکست خوردم ...
من به عمرم از کسی کمک نخواستم ...
من به عمرم دل کسی رو نشکوندم ولی دلم تیکه تیکست ...
من نه ننه بابایی داشتم نه هیچی که دلبستش باشم ...
بگید منو نترسونه ...
من نمی ترسم ... من از مرگ هم نمی ترسم ...
چه برسه ازتنها موندن توی یه خونه توی روز جمعه ...
چه برسه از صدای رعد و برق ...
چه برسه از سایه های خیالی و ماشین های 4 راه ها ...
دستام هم نمی لرزن ... من همون نهال قبلم ...
که می رفت واسه بچه ها از بالای درخت توپ میاورد ...
که از کتکای مربیش نمی ترسید ...
که روی بدنش پر از اثر زخمه ...
که از 0 به اینجایی که هست رسید ...
من چم شده که همش نگران خودمم ؟
من چم شده که انقدر نازک نارنجی شدم ؟
چرا دلم گریه می خواد دلم یه شونه ی امن مردونه می خواد ؟
چرا دلم می خواد یه نفر ازم مراقبت کنه ؟
من که هنوز همون نهالم...
بهش بگید سر به سرمن نذاره ...
من حالا یه چیز با ارزش دارم اینجا توی شکمم ...
+من دیگه من نیستم ما شدم
+ بلاگفا جدیدا چند خط از متن منو می خوره !
بهار ...
بازهم داره بوی بهار میاد ...
اما این بار یه بهار متفاوت ... بهاری که دیگه تکرار نمیشه ...
این روزها تکون خوردن هات زیاد شده ... مثل یه ماهی کوچولو ... خیلی لذت بخشه...
شب ها بعد از یه روز پر کار وقتی توی اتوبوس میشینم,خوشحالم ... به این فکر می کنم که دوباره میتونم
باهات تنهای تنها باشم ...
گاهی هم توی اتوبوس تکون می خوری و من بلند می گم الهی قربونت برم ... مردم با تعجب نگاه می کنن
و دنبال مخاطب من می گردن !!
خسته میرسم خونه ... دوش میگیرم ...
همینطور که کارهامو انجام میدم کلی باهات حرف میزنم ... شعر می خونم ... خلاصه سرتو می خورم ...
بعد هم یه چراغ کوچولو روشن می کنم و میشینم پای چرخ خیاطی ...
یه عروسک واست دوختم ... یه پانداست ...
خب ازاینها توی بازار زیاد هست ولی دوست داشتم دست دوز خودم باشه ...
از قیافش معلوم نیست ولی توش یه عالمه عشقه ...
چیزی که توی عروسک های چینی بازاری نیست ...
+روزها 2 جا کار می کنم و دنبال یه کار دیگه هم هستم واسه یکم وقت اضافیم ...
خیلی خیلی دلم می خواد درس بخونم ... ولی میشه با این همه کارو یه بچه توی شکم درس هم خوند ؟ ...
و دیگه اینکه داره عید میشه و من هنوز نمی تونم به قولی که به اون طفل معصوم ها دادم مثل هر سال عمل
کنم ... واسشون پول جدا گذاشته بودم ولی خرج بیمارستان و دوا و دکتر شد ...این رئیس ما هم انگار
نمی خواد حقوق ماها رو بده خدا رو شکر ! الان 3 ماهه حقوق نداده حالا اضافه کاری پیشکش !البته درک
می کنم بنده خدارو ...
این هم ۲تا نقاشی زمستونی و بهاری ...
مامانی رو اذیت نکن ...اشکمو در اوردی ...
فردا صبح کلی کار دارم .. باید برم سر کار ..
الان چند شبه که نمیذاری بخوابم ...
حمد می خونم ... باهات حرف می زنم و سعی میکنم بخوابم ...ولی نمیذاری..
دلم خیلی درد می کنه خیلی خیلی خیلی زیاد ...
شاید
این نوشته رو هیچوقت نخونی شاید هم وقتی حس کردم توانایی فهم خیلی چیزها
رو پیدا کردی و
موقعش هست نشونت دادم ... نمیدونم ...
اما الان و در این لحظه برای تو مینویسم .. فقط برای تو ...
هیچوقت
نمی خواستم خودم باردار بشم ... قسم خوردم یه بچه ی بی سر پرست رو بزرگ
کنم ...
به عقیده ی منه چند ماه پیش باردار شدن یه خودخواهی بود .. یه کار بیهوده ...
فکر می کردم وقتی این همه بچه بی سرپرست
هستند که چشمشون منتظر یه نگاه دوستانست و در آرزوی
نوازش هستند .. باردار بشم که چی بشه ؟
مگه اگه موجودی از گوشت و خون آدم نباشه نمی شه دوستش داشت ؟ نمیشه واسش همه کار کرد ؟
طفل های بی گناهی که در آرزوی گفتن کلمه مادر هستند بد یا دوست
نداشتنی نیستند ...
با اینکه با انتخاب خودم
باردار نشدم ولی امروز یه جور دیگه فکر می کنم .. هرچند هر وقت بتونم به
قسمم
عمل می کنم ...
من احساسم رو صاف و پوست کنده می گم ...
وقتی میگم زمانیکه فهمیدم تورو باردار شدم انقدر گریه کردم که نفسم بالا نمیومد عین حقیقته ...
پس بدون که بی اغراق می گم با گذشت 1 هفته شاید هم کمتر چنان علاقه ای به تو پیدا کردم که با هیچ
حسی توی دنیا عوضش نمی کنم ...
اولین بار که صدای قلبتو شنیدم هم گریه کردم گریه ای از جنس خوشحالی ...
تو همه چیز منی ... و باید اینو بدونی که
بزرگترین حماقت من وقتی نبود که با پدرت آشنا شدم وقتی بود که
با خبر اومدن تو ناراحت شدم...
من یادگرفتم یه نیروی برتری هست که اگه کارهارو دستش بسپاری به بهترین نحو انجامشون میده ...
این چیزی نیست که من یادت بدم .. خودت باید حسش کنی ...
تو یه دختری ...
زن بودن یعنی زیبایی ... یعنی زندگی یعنی زایش
یعنی ظرافت، محبت، هنر، فداکاری...
زن که باشی تنها نیاز به یک تکیه
گاه امن داری ...
نه یک صندلی برای استراحت ... یا یک نردبانی که با آن به بالاها برسی !
زن که باشی آرامش می بخشی بی آنکه
انتظار داشته باشی ...
زن بودن یعنی نوسان احساسات نوسان هورمون ها ...
یعنی تازگی ...
یعنی صرف کردن ساعتها رو به روی
آینه ...
یعنی قدم زدن در خیابان با ترس...
یعنی نفرت از نگاه های شهوت آلود ...
زن که باشی حقوقت را پایمال می کنند و بعد که با یک قرار داد امضا شده با 100 شرط و شروط کمی از آنرا
به تو می بخشند و انتظار تشکر دارند ...
دختر که باشی شرم و حیا داری ... خجالت میکشی ...
حتی از چیزهایی که طبیعت توست خجالت می کشی ...
این تویی که اگر اشتباه کنی خیلی چیزها رو از دست میدی نه شریک زندگیت !
و در کل باید بگم ...
زنانگی دنیای قشنگیه ...
خوشحال باش از اینکه یک دختری ...
و خوشحال باش که می توانی بعدها مادر شوی ...
راستی ... اونجا جات خوبه ؟
فکر کنم جای گرم و نرمی باشه ...
قراره یه روز تابستونی به دنیا بیای مثل من !
من پا به 20 امین سال زندگیم میگذارم و تو به اولین سال !
نقاشیت رو کشیدم ... فقط حسش کردمو کشیدمش ...
می خوام اولین نفری که اونو می بینه خودت باشی ...
+ از وقتی مادر شدم بیشتر از مادر خودم متنفر شدم ...
تنها چیزی که آرومم می کنه دلدارییه که به خودم میدم :
حتما مجبور بوده ! شاید ... شاید اتفاقی واسش افتاده !
منی که همیشه گرمایی بودم و ضخیم ترین لباس زمستانی من 1 سوییتشرت نه چندان کلفت بود الان به حدی سرمایی شدم که کنار بخاری نشستم و میلرزم ..
لرزیدن را دوست ندارم ...ولی قابل تحمل است ...
اما امان از وقتی که دل آدم بلرزد وجود آدم سرد شود و یخ ببندد ...
امان از وقتی که حتی سردی خونی که در رگ هایت جاریست را حس کنی ...
تحمل سرمایش سخت می شود خیلی سخت ...
و اما برای شمایی که دوست داشتی بیشتر بدانی ...
خیلی ها با ازدواجمان مخالف بودند ...
آن وقتها فکر می کردم برای اختلاف سنی که داریم بد گمانند که شاید این فضیه مشکل ساز شود ...
و من اهمیتی نمی دادم ...
وقتی گفت با پدر و مادرم قطع رابطه کردم حرفهایش را باور کردم ..
اصرار نکردم که من را به آنها معرفی کند یا ببینمشان... چون خودم هم پدرو مادری نداشتم اصرار نکردم ...
تنها کسی که برایم مهم بود "او" بود و بس...
حرفهای فریبنده اش را باور می کردم وقتی از نجابتم .. چشمهایم ... طرز نگاه کردن و فلان و بهمان تعریف می کردو می گفت چقدر خجالتی هستی و شیرین زبانی می کرد باورش می کردم ..
دوست داشتنش را باور کردم ...
می گفت با دوستانت رفت و آمد نکن ...حسودند .. مزاحمند ...
مگر من کافی نیستم ؟ !
قبول کردم .. رفت و آمدم را کم کردم ..
می گفت لازم نیست از خانه بیرون بروی هر کار هر جا داشتی خودم هستم .. به من بگو ...
می گفت کسی نباید خبر دار شود از ازدواجمان... چرایش را که می پرسیدم عصبانی میشدو می گفت بچه نشو و من فکر می کردم شاید این سوالها را از روی بچگی می پرسم .. ولی هرروز که می گذشت بچه تر میشدم ..
برادر یکی از دوستهای صمیمی ام برای" او " کار می کرد ... همان اوایل به من گفت هوس باز است گفت به "او" اطمینان نکن... گفت آدم درستی نیست ...
باورش نکردم ...
دروغ چرا ؟! خودم هم دیده بودم گپ زدن ها و خوش و بش کردنهایش را ..
اما باور کردم وقتی نگاهم کرد و گفت برایم بی ارزشند ... وقتی دیگر ندیدم دور و بر آنها بپلکد آرام شدم ...
باورش کردم آن روزها ...
وجودم گرم بود ... قلبم آرام بود ...
سردم که نمی شد هیچ ... می توانستم گرما بخش هم باشم ...
عزیزم مادرت را ببخش ...
من از روزی که بزرگ شوی به چشمهام نگاه کنی و بپرسی ( چرا ؟ ) میترسم ... خیلی هم میترسم ...
ببخش که این روزها فرصت سر خاراندن هم ندارم ... نه خواب دارم و نه خوراک ...
امروز وقت سونوگرافی دارم ...
راستش واسم فرقی نداره دختری یا پسر ...
فقط قول بده که سالم باشی ... باشه ؟
... التماس دعا ...
بچگی هام به خاطر شوکی که می گفتن بهم وارد شده با کسی حرف نمی زدم ... می نشستم 1 گوشه و فقط نقاشی می کشیدم ...
این داستان تا 7 سالگی ادامه داشت ...
دنیای من خلاصه می شد در چند بسته پاستل آبرنگ و مداد رنگی ...
گاهی همین که آدمها با دیدن نقاشی هایم چشمانشان را درشت می کردند و نگاهی تحسین آمیز تحویل سر تا پای من می دادند دلیلی میشد برای محو نشدن لبخند از لبانم در آنروز ....
وقتی که بزرگتر شدم هم تنها عشق و دلخوشیم در زندگی نقاشی کشیدن شد ...
الان اما از بوی رنگ حالم بد میشه و نمی تونم رنگ روغن هام رو تحمل کنم ...
چند وقتیه جمعشون کردم گذاشتمشون کنار ... دور شدم از تنها دل خوشیم
...
چند تا سفارش دارم و نمی دونم کی می تونم با بوی رنگ کنار بیام و تمومشون کنم ...
دیشب تا صبح بیدار موندمو یک تابلوی مینیاتور و چند تا کار عقب موندمو
انجام دادم ...
مدام گوش به زنگم که یه نفر بیاد پایین خونه داد و بیداد کنه و پولشو بخواد ...
یا تلفن بزنه و هر چی لایق خودشه تحویل من بده ...
اما راستش من خوبم ...
عزیزم ...
می گن وقتی یه نفر مادر میشه ..
نباید استرس داشته باشه ..
نباید به خودش فشار بیاره ...
باید هرچی هوس کرد داشته باشه ..
باید چشماش فقط خوبی هارو ببینه ...
تا از کوچولوش " مراقبت کنه "
این روز ها اما ..
"تو" نمی ذاری من استرس داشته باشم ...
چیزی هوس نمی کنی که منو تو زحمت بندازه ...
بهم امید به زندگی و هدف میدی ...
بهم قدرت میدی که کم نیارم که فقط قشنگی های زندگی رو ببینم ...
تو بیشتر " مراقب " منی عزیزم .. تو سنگ تموم میذاری ولی من
...
این حس با تمام تعبیر هایی که از مادر و فرزند ها شنیده بودم فرق داره ...
عاشقتم ...
دیروز روز خیلی خیلی خوبی بود ...
صبح زود رفتم گل فروشی ... یه دسته گل خوشگل گرفتم بردم پرورشگاه ...
دنبال خاله زویا می گشتم ... همون خانومی که اسم منو گذاشت نهال ...
گفتن نیست ... دیگه اینجا کار نمیکنه ...
آدرس خونشو گرفتم و پیاده راه افتادم ... نزدیکای ظهر رسیدم اونجا ...
زنگ زدم ...
درو باز کرد ... نمی خواستم برم داخل ولی گفت تنهاست ...
رفتم و بغلش کردم ...
هنوزم همون بو رو میداد ... بوی تمیزی بوی صابون ...
همه چی رو واسش تعریف کردم ...
اولش لبخند زدو و بعدش ... قیافش رفت تو هم ...
حرفهام که تموم شد نگام کرد و گفت : چه حسی داره ؟ باید حس خوبی باشه نه ؟
چیزی نگفتم اشکاشو پاک کردم و نگاش کردم ...
گفتم واسم قرآن می خونی ؟ مثل اون موقع ها که یواشکی گوش می کردم به صدات ...
عصبانی می شدی و تنبیهم می کردی ... هنوزم نفهمیدم چرا ؟!
یا اون وقتایی که از لای قرآنت بهم پول تو جیبی میدادی ...
شروع کرد ... با اون صدای قشنگش خوند... و من از خود بیخود شدم ...
موقع رفتن دستمو گرفت و گفت : نهال ؟ میشه مادر بزرگ صدام کنه ؟
خوشحال شدم و خندیدم... انگار منتظر این جمله دلچسب بودم ...
گفتم : معلومه من از خداااامه ...
دستای مهربونشو بوسیدم ...
خداحافظی کردم و برگشتم خونه ...
کوچولوی من دیروز دنیا رو بهم دادن ...
خیلی خوشحالم عزیزم ...
تو الان هم مادر داری ...
هم مادر بزرگ ...
یه خونواده ی کوچیک :) چیزی که همیشه آرزوی مادرت بود ..
خدایا شکرت :)
دلم نمیاد...
نمیتونم حق نفس کشیدنو ازت بگیرم ...
عزیزم ...
اینجا قشنگ نیست ولی ...
به قول اون نویسندهه درد کشیدن از هیچ بودن بهتره...
مگه نه ؟!!
بهونه ی نفس کشیدنم تویی ... فقط و فقط تو ...
اگه تو بری ... منم میمیرم ...
مامانی خیلی خودخواهه ؟!
چادرم با خاک یکی شد .
از سرم برداشتم و تا کردمش.
کشان کشان خودم را به خانه رساندم .
سر زانو هایم و کف دستانم خونی شده بود .
آنقدر نگران تو بودم که دردش را نفهمیدم .
خدایا خودت کمکم کن ...
کمکم کن...
سرم خیلی درد می کند ...
حالم این روز ها خوب نیست ...
ببخش مادرت را که نمیتواند مانند مادران دیگر تمام توجهش پیش تو باشد نه جای دیگر .
ببخش مادرت را که از استرسو ناراحتی چیزی برایت کم نگذاشته .
ببخش که هر روزو هر شب گریه می کنم .
ببخش که نمی دانم چطور باید به تنهایی بزرگت کنم .
عزیزم مادرت هیچگاه طمع واقعی داشتن خانواده را نچشید
داشتن مادر ...
پدری دلسوز ...
همیشه آرزو داشتم سرنوشت فرزند من این گونه نباشد .
نمی دانم در آینده چه خواهد شد .
تو را حس می کنم در درونم ...
آنقدر عاشقت هستم که دوست ندارم پا به این دنیا بگذاری و ببینی بدی های اینجا را ..
که بشناسی پدرت را ...
اشتباهات مادرت را ...
حالم اصلا خوب نیست ...
بگویم از پدر فرزندم از مردی که مرد نبود ...
یا نگویم این سالها چه بر سرم گذشته .
این روزها هم سن و سالهایم را که میبینم دلم میگیرد .
دلم میخواهد دقدقه های من هم مانند آنها قبول شدن یا نشدن در کنکور یا امثال آن بود.
نمیدانم از حرفهایی که شبانه به فرزندم میگویم اینجا بنویسم یا نه ...
یک کودک نا خواسته .
کودکی که برای جلوگیری از آمدنش دیر شده.
کودکی که مادرش خود نپخته و خام است و احتیاج به مراقبت دارد .
کودکی که مادرش هیچوقت مادری نداشته تا بداند چگونه مادری کند.
اینجا مینویسم ... اگر کسی مرا خواند ... بدون قضاوت ... بدون پیش داوری بخواند ...
اگر کسی مرا خواند برایم دلسوزی نکند که از دلسوزی دیگران اشباع شدم ...
می خواهم راه و رسم مادری بیاموزم و بزرگ شوم .. آنقدر که لیاقت فرشته درونم را داشته باشم ..
همین .